حكيم ابوالقاسم فردوسى

542

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

شه غرچگان بود برسان شير * كجا ژنده پيل آوريدى به زير بدست منوچهرشان جاى كرد * سر تخمه را لشكر آراى كرد بزرگان كه از كوه قاف آمدند * ابا نيزه و تيغ و لاف آمدند سپاهى ز تخم فريدون و جم * پر از خون دل از تخمهء زادشم ازين دست شمشير زن سى هزار * جهاندار و ز تخمهء شهريار سپرد اين سپه گيو گودرز را * به دو تازه شد دل همه مرز را به يارى به پشت سپهدار گيو * برفتند گردان بيدار و نيو فرستاد بر ميمنه ده هزار * دلاور سواران خنجرگزار سپه ده هزار از دليران گرد * پس پشت گودرز كشواد برد دمادم بشد برتهء تيغ زن * ابا كوهيار اندر آن انجمن به مردى شود جنگ را يار گيو * سپاهى سرافراز و گردان نيو زواره بُد اين جنگ را پيش رو * سپاهى همه جنگ سازان نو بپيش اندرون قارن رزم زن * سر نامداران آن انجمن بدان تا ميان دو رويه سپاه * بود گرد اسب افگن و رزمخواه از ان پس بگستهم گژدهم گفت * كه با قارن رزم زن باش جفت بفرمود تا اندمان پور طوس * بگردد بهر جاى با پيل و كوس بدان تا ببندد ز بيداد دست * كسى را كجا نيست يزدان پرست نباشد كس از خوردنى بىنوا * ستم نيز بر كس ندارد روا جهان پر ز گردون بد و گاوميش * ز بهر خورش را همى راند پيش بخواهد همى هرچ بايد ز شاه * بهر كار باشد زبان سپاه بهر سو طلايه پديدار كرد * سر خفته از خواب بيدار كرد بهر سو برفتند كار آگهان * همى جست بيدار كار جهان كجا كوه بد ديده‌بان داشتى * سپه را پراگنده نگذاشتى همه كوه و غار و بيابان و دشت * بهر سو همى گرد لشكر بگشت عنانها يك اندر دگر ساخته * همه جنگ را گردن افراخته از يشان كسى را نبد بيم و رنج * همى راند با خويشتن شاه گنج برين گونه چون شاه لشكر بساخت * بگردون كلاه كيى بر فراخت دل مرد بد ساز با نيك خوى * جز از جنگ جستن نكرد آرزوى [ آگاه شدن افراسياب از كشته شدن پيران و سپاه آراستن كىخسرو ] سپهدار توران از ان سوى جاج * نشسته بآرام بر تخت عاج دوباره ز لشكر هزاران هزار * سپه بود با آلت كارزار نشسته همه خلّخ و سركشان * همه سر فراز ان و گردنكشان بمرز كروشان زمين هرچ بود * ز برگ درخت و ز كشت و درود بخوردند يك سر همه بار و برگ * جهان را همى آرزو كرد مرگ سپهدار تركان به بيكند بود * بسى گرد او خويش و پيوند بود همه نامداران ما چين و چين * نشسته بمرز كروشان زمين جهان پر ز خرگاه و پرده سراى * ز خيمه نبد نيز بر دشت جاى